✿نـــگـــــــین عــــــــــرش✿
 
 




نگین عرش
وبلاگ به نام فاطمه زهرا(س)(نگین عرش) ساخته شده✿ هستيِ هستي به بود فاطمه ست✿ مهر محراب سجود فاطمه ست✿ قصـه راكوته كنم كاندر ازل✿ عـلت خلقت وجود فاطمه ست✿


Random photo
ﺑﮕﺬﺭ ﺍﺯ ﻧﯽ!..


آخرین مطالب


موضوعات


پربازدیدترین مطالب
پربازدیدترین مطالب


تدبر در قرآن
آیه قرآن





ذکر ایام هفته

مهدویت امام زمان (عج)


سخن بزرگان


کرامات معصومین(ع)
آیه قرآن


جستجو


تعبیر خواب رویا



قال انبیاء

وضعیت یاهو مذهبی



آخرین نظرات





 

...


 

گذشت

صبح امروز مثل همیشه پس از بیدار شدن برای صرف صبحانه با همسر و دخترم بر سر میز نشستیم که به یکباره دست دخترم به استکان چای خورد و چای روی لباس من ریخت.
من با عصبانیت شروع به پرخاش به دخترم کردم و او با گریه از سر میز بلند شد و به اتاقش رفت.
من پس از تعویض لباسم به سراغ او رفته و بعد از دقایقی او را راضی کردم که مابقی صبحانه اش را میل کند تا به مدرسه برویم.
با هم به مدرسه رفتیم و چون دیر رسیدیم، ناظم مدرسه من و دخترم را مورد شماتت قرار داد و دخترم با ناراحتی سر کلاسش رفت.
سپس خودم با عجله و سرعت زیاد به سمت محل کار حرکت کردم که به علت سرعت زیاد سر یک چهارراه تصادف کردم و پس از مدتی معطل شدن به دنبال کارهای بیمه رفتم.
سپس با تاخیر فراوان سر کار رفتم و از رییس خود عذرخواهی کردم ولی او با عصبانیت گفت که 10 درصد از حقوق این ماهت به علت تاخیر امروزت کسر خواهد شد.
بعد از پایان ساعت کاری برای تعمیر ماشین به صافکاری رفتم و دیر وقت به خانه برگشتم. دخترم خواب بود و همسرم گفت که دخترمان گفته امروز در مدرسه حالش خوب نبوده و هیچ یک از دروس جدید را یاد نگرفته است!!!

 

حال یک بار دیگر داستان فوق را با اعمال یک تغییر کوچک میخوانیم:
صبح امروز مثل همیشه پس از بیدار شدن برای صرف صبحانه با همسر و دخترم بر سر میز نشستیم که به یکباره دست دخترم به استکان چای خورد و چای روی لباس من ریخت.
♦️ من لبخندی زدم و با خنده به دخترم گفتم مراقب باش عزیزم و بلند شدم و یک چای دیگر برای دخترم ریختم. پس از صرف صبحانه و تعویض لباسم با دخترم به مدرسه رفتیم. سپس به سمت محل کار حرکت کردم و در ابتدای ساعت کاری بر سر کارم حاضر شدم.
پس از اتمام ساعت کاری به منزل رفتم و ساعتی با دخترم بازی کردم و او از موفقیت امروزش در مدرسه برایم صحبت کرد و سپس همگی بر سر میز شام حاضر شدیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت




سنگ یا برگ !

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"»

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.»

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟»

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: «اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!»

استاد لبخندی زد و گفت: «پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.»

استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید: «شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟»

استاد لبخندی زد و گفت: «من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم. من آرامش برگ را می‌پسندم.»

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت





 
شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

 
نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرفكرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.اهفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعابرداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرقشد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرارداشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعدمثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد آن مرد، یك كشتی كه در قسمت او و در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند.با خودش فكر می كرد كه دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :"چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"مرد اول پاسخ داد:” نعمتها تنها برای خودم است چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست “آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
“تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"مرد پرسید:” به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟ “"او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود .
 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت




  داستانی بسیار خواندنی و عبرت انگیز برای ما
 
از حکایت نادرشاه

 باغبان و وزیر
نادر شاه کبیردر حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :
پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند …
هردو آمدند و نادر شاه گفت :
در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند …
ابتدا باغبان گفت :
پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ….
سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد :
پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است ، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است . حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند .
همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!!
نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر ….
هرکس در هر جایگاهی که باشد لیاقتش اینگونه بوده است .پس هیچوقت حسرت داشته های دیگران را نخورید و بفکر رفع ایرادهای خود باشید و بدانید فقط و فقط اشتباهات ورفتار و تفکرتان شما را در این جایگاه قرار داده است.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت




روزهایی که نگران حرف مردمی

 شیخ ابوسعید یکی ازمریدان خود را به نام حسن که هنوز از خودخواهی چیزی در باطنش باقی بود فرمود تا سبدی برداشته،به بازار رود، بهر شکنبه و جگربند که میباید بخرد و در آن سبد نهاده، درپشت خود گرفته به خانقاه بیاید.
  حسن آن سبد بردوش نهاده، از اینکه می دید درانظارمردم جامه های گرانبهایش آلوده به خون و نجاست می شود از شرم و خجالت می مرد و میرفت. چون به خانقاه رسید، شیخ او را گفت: به بازار برو و بپرس که آیا مردی را دیده اند که سبدی پراز شکنبه و جگربند بر دوش می کشید. حسن به دستور شیخ به بازار رفت و از محلی که سبد بردوش گذاشته بود، از یک یک دکان داران می پرسید و هیچ کس نگفت من چنین کسی را دیده ام. چون نزد شیخ آمد، شیخ گفت: ای حسن! آن تویی که خود را می بینی ، والا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست.
  آن ذهن اغواگر توست که تو را در چشم تو می آراید
او را قهر می باید کرد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت




 

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))او پاسخ داد:

((بله))خدمتکار پرسید:((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))ارباب دوباره پاسخ داد:

((بله))خدمتکار گفت:((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورندبه او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم استبه او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود…

 برگرفته از:کتاب “برای آن بسوی تو می آیم

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت




 

در دوران نوجوانی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می‌ایستادم و برای سرگرم کردن خودم، هنگام خارج شدن گوسفندان، چوبدستی را جلوی پایشان می‌گرفتم جوری که مجبور به پریدن از روی آن می‌شدند. پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می‌پریدند، چوبدستی را کنار می‌کشیدم، اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می‌پریدند.

 تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند. گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است. تعداد زیادی از آدم‌ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می‌دهند؛ مایل به باور کردن چیزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند، مایل به پذیرش بی‌چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند.

  وقتی خودت را همصدا با اکثریت می‌بینی، وقت آن است که بنشینی و عمیقاً فکر کنی. و تغییر کنی .

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت




 

  روزی شیوانا به همراه مریدانش درجاده ای خارج شهر راه می سپردند. ناگهان شیوانا متوقف شد و از شاگردان عذر خواست و به کنار جاده دوید .

سپس شاخه محکم و قطوری را از روی زمین برداشت و آن را پوست کند و با آن عصای محکمی ساخت . سپس به جمع مریدان بازگشت و به راه رفتن خود ادامه داد . ساعتی بعد آنها به دخترکی معلول رسیدند که عصایی نداشت و خودش را با زحمت روی زمین می کشید .

شیوانا عصای دست ساخته اش را به دخترک معلول داد و دختر توانست به کمک عصا راحت تر گام بردارد .

مریدان وقتی این صحنه را دیدند با توجه به سابقه ای که از شیوانا داشتند در مقابل او خودشان را روی زمین انداختند و از این حرکت شیوانا به عنوان کرامت یاد کردند و از او به عنوان یک آینده بین و پیشگو درخواست برکت کردند .
شیوانا با خشم بر سرشان فریاد زد :

برخیزید! ساده اندیشان ! اگر شما هم چشم سرتان را باز می کردید و به جای ولگردی در عالم هپروت به سطح جاده خیره می شدید می توانستنید رد پای لنگ یک معلول را در سطح خاکی جاده ببینید تفاوت من با شما این است که من فقط حواسم را جمع دنیای طبیعی می کنم و از آن درس می گیرم . اما شما غافل از عظمت و شکوه و واقعیت طبیعت به ماوراءالطبیعه توجه دارید و از دیدن بدیهی ترین پیام ها در سطح جاده زندگی خود را محروم ساخته اید .

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حکایات جالب و شنیدنی  لینک ثابت
 
   
 
فراخوان چی شد طلبه شدم