✿نـــگـــــــین عــــــــــرش✿
 
 




نگین عرش
وبلاگ به نام فاطمه زهرا(س)(نگین عرش) ساخته شده✿ هستيِ هستي به بود فاطمه ست✿ مهر محراب سجود فاطمه ست✿ قصـه راكوته كنم كاندر ازل✿ عـلت خلقت وجود فاطمه ست✿


Random photo
ما تنهایم یا او...


آخرین مطالب


موضوعات


پربازدیدترین مطالب
پربازدیدترین مطالب


تدبر در قرآن
آیه قرآن





ذکر ایام هفته

مهدویت امام زمان (عج)


سخن بزرگان


کرامات معصومین(ع)
آیه قرآن


جستجو


تعبیر خواب رویا



قال انبیاء

وضعیت یاهو مذهبی



آخرین نظرات





 




به نقل از همسر شهید چمران:
 
چمران وقتی یتیمخانه ای را در لبنان دایر می کند در آن فضا به خانمش میگوید: ما از این به بعد غذایی را میخوریم که این یتیم ها میخورند. همسر لبنانی شهید چمران تعریف می کند که:
یک روز مادرم غذای گرم و لذیذی را برای من و مصطفی پخته بود. مصطفی آن شب دیر وقت به خانه آمد. وقتی به او گفتم بیا این غذا را بخور، همین که خواست بخورد از من پرسید که آیا بچه ها هم از همین غذا خوردند؟
گفتم: نه بچه ها غذای یتیم خانه را خوردند و این غذا را مادرم برای شما پخته. چمران با تمام گرسنگی و ولعی که برای خوردن غذا داشت، این غذا را کنار گذاشت و گفت ما قرار گذاشتیم فقط غذایی را بخوریم که بچه ها بخورند. به او گفتم حالا که بچه ها خوابند و شما هم که همیشه رعایت می کنید این دفعه این غذا را بخورید. دیدم چمران شروع کرد اشک ریختن و گفت: بچه ها خوابند خدای بچه ها که بیدار است.
#پاورقی
غلامرضا یوسفی فرماندار جدید ورامین:
من اهل شیشلیک و کباب هستم و شفاف هم می گویم که با نان و پنیر نمی توانم کار کنم, از ماشین خوب سوار شدن هم ترسی ندارم”.
 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




گویند کشاورزی الاغ پیری داشت. روزی الاغ داخل چاه بی آب مزرعه صاحبش افتاد. الاغ ساعت ها سر و صدا کرد تااینکه بالاخره صاحبش متوجه او شد.
هنگامی که مرد کشاورز الاغ را در چاه دید پیش خود فکر کرد که این الاغ پیر شده و ارزش نجات دادن ندارد، بنابراین تصمیم گرفت الاغ را در چاه رها کند و برای اینکه الاغ زجر نکشدخاک بریزد و سر چاه بی آب را ببندد.
کشاورز همسایه های خود را خبر کرد تا در این کار کمک او باشند. همسایه ها بیل به دست آمدند و خاک بر سر الاغ بیچاره ریختند.
الاغ پیر که متوجه ی قصد و نیت آن ها شده بود ،با صدای بسیار بلندی شروع به داد و فریاد کرد.اما ناگهان ساکت شد.
بعد از ریختن چند بیل خاک بر سر الاغ بیچاره،مرد کشاورز داخل چاه را نگاه کرد و با دیدن آن صحنه در حیرت فرو رفت.هر بیل خاکی که آن ها بر سر الاغ می ریختند،الاغ با تکانی آن ها را به زیر پایش انتقال می داد و به لبه ی چاه نزدیک می شد.
سرانجام الاغ زیرک آنقدر به این حرکت ادامه داد تا به لبه ی چاه رسید و با خوشحالی از آن خارج شد.

هریک از دردسرهای موجود در زندگی مانند یک پله اند. ما می توانیم از عمیق ترین چاه ها خارج شویم، اگر با فکر و خلاقیت به تلاش خود ادامه دهیم و تسلیم نشویم. هرگز امیدمان را از دست ندهیم و به خدا ایمان کامل داشته باشیم. انسان واقعی هرگز امید به خداوند از دست نمی دهد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




  فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و فنون و هنر نقاشی را آموخت.

استاد به او گفت که من دیگر چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش زد.
یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و متنی با این مضمون کنارش نوشت: اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.

استاد گفت دوباره همان نقاشی را بکش.
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که:
“اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید”
غروب برگشتند و دیدند تابلو دست نخورده مانده. استاد به شاگرد گفت:

“"اغلب انسانها فقط قدرت انتقاد دارند؛ پس به افکار مردم تکیه نکن “

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




 

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را قطع کرد. وقتی که نالان طبیبان را می‌طلبید٬ وزیرش گفت: «هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست.»
پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت‌تر شد و فریاد کشید: «در بریده شدن انگشت من چه حکمتی است؟» و دستور داد وزیر را زندانی کنند.
روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آن جا آن قدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیله‌ای وحشی تنها یافت. آنان پادشاه را دستگیر کرده و به قصد کشتنش به درختی بستند. اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً سالم باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت. در حالی که به سخن وزیر می‌اندیشید دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر به خدمت شاه رسید٬ شاه گفت: «درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایده‌ای داشته؟»
وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد: «برای من هم پر فایده بود چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم.»
ای کاش از الطاف پنهان حق سر در می‌آوردیم که این گونه ناسپاس خدا نباشیم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
 وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
♦️با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
 در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




 

جزيره سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي مي كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را مي خورد و چاق و فربه مي شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج مي برد و نمي خوابد و مثل موي لاغر و باريك مي شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو مي رسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول مي شود و تا شب مي چرد و چاق و فربه مي شود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا مي كند يا نه؟ لاغر و باريك مي شود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علف زار مي خورم و علف هميشه هست و تمام نمي شود, پس چرا بايد غمناك باشم؟

نفس آن گاوست و آن دشت این جهان
کو همی لاغر شود از خوف نان

سالها خوردی و کم نامد ز خور
ترک مستقبل کن و ماضی نگر

#مثنوی_معنوی
#مولوی
دفتر پنجم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت




 

نخود در دیگ می جوشید و از حرارت آتش بالا می جهید و کف بر می آورد و ناله می کرد که چرا باید مرا در این آتش چندین رنج و آزار داد؟ زن کفگیرش را در دیگ فرو برد و آن را هم زد و گفت : این رنج و آزار تو نیست ، من نمی خواهم ترا در آتش از بین ببرم بلکه می خواهم تو را به عالم تازه ای هدایت و رهنمون کنم تا پر از چاشنی و طعم خوش شوی.
نخود بی خبر از آن است که در فصل بهار نیز او را در میان آب و باد و خاک به منظور تحمل همین آتش و رسیدن به مرحله ی پختگی پرورده اند و وقتی خوب پخته شد و چاشنی و طعم لازم یافت، جزیی از وجود انسان می شود و حیات و تولد ثانوی زندگی دوباره به او می بخشد .
نخود که این را شنید گفت پس کمکم کن که خوب بجوشم. ای زن تو معمار من هستی.
زن به نخود گفت من نیز مثل تو بوده ام. چون پذیرای سختی شدم تحمل کردم روح پیدا کردم و الان اینجا هستم.

چون شدم من روح پس بار دگر
جوش دیگر کن ز حیوانی گذر

از خدا می‌خواه تا زین نکته‌ها
در نلغزی و رسی در منتها

#مثنوی_معنوی
#مولوی
دفتر سوم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان  لینک ثابت
 
   
 
فراخوان چی شد طلبه شدم