✿نـــگـــــــین عــــــــــرش✿
 
 




نگین عرش
وبلاگ به نام فاطمه زهرا(س)(نگین عرش) ساخته شده✿ هستيِ هستي به بود فاطمه ست✿ مهر محراب سجود فاطمه ست✿ قصـه راكوته كنم كاندر ازل✿ عـلت خلقت وجود فاطمه ست✿


Random photo
تواضع رهبری


آخرین مطالب


موضوعات


پربازدیدترین مطالب
پربازدیدترین مطالب


تدبر در قرآن
آیه قرآن





ذکر ایام هفته

مهدویت امام زمان (عج)


سخن بزرگان


کرامات معصومین(ع)
آیه قرآن


جستجو


تعبیر خواب رویا



قال انبیاء

وضعیت یاهو مذهبی



آخرین نظرات





 



باكی ندارم كه دیگر هیچ آیه‎ای از قرآن را نشنوم

رسول اكرم (ص) آیه 7 و 8 سوره زلزال را خواندند:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ».
ترجمه: «پس هر آن كس كه اندكی كار نیك یا بد كند، نتیجه آن را می‎بیند».
یك نفر عرب بادیه نشین، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و عرض كرد:
ای رسول خدا «مِثْقالَ ذَرَّهٍ؟!» (یعنی حتی كوچكترین عمل هم فراموش نمی‎شود؟).
پیامبر (ص) فرمود: آری!
بادیه نشین فریاد برآورد: وا سواتاه «وای بر من در مورد آشكار شدن بدی» و گریه می‎كرد.
رسول خدا (ص)‌ وقتی حال او را دید فرمود: «این بادیه نشین كسی است كه دلش از ایمان خبر می‎دهد و آمیخته با ایمان است».
و وقتی صَعْصعَه، عموی فرزدق، این دو آیه را شنید، گفت:
«حسبی من القرآنِ ما سَمِعْتٌ لا اُبالی بعد هذِهِ الآیه اَنْ لا اسمَعَ من القرآنِ شیئاً».
ترجمه: «از قرآن همین آیه را كه شنیدم، برای من كافی است، و بعد از شنیدن این آیه، باكی ندارم كه دیگر هیچ آیه‎ای از قرآن را نشنوم».

#حکایت_اخلاقی #قرآن

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: اخلاق  لینک ثابت




 

یادش بخیر… لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و نخواهد داشت
یادش بخیر… در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه! همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می افته..

یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی؟!! افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود. من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه!

وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم.

تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن!

یادتون میاد اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم!!!

يادش به خير… چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم.

یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩرو میگرفتیم تا ﮔﻢ ﻧﺸﯿﻢ.
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون؟ یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون! کلی هم کیف میکردیم!

اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت.. نی نی پرارین وقتی که صدای هواپیما رو میشندیم می پریدیم تو حیات، براش دست تکون میدادیم!! می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم! وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4…
وقتی نقاشی میکردیم خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدیم!

یادت میاد؟؟؟ در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه! اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی و دهنتو با دستت پاک میکردی!

قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو میشمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود! اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو میشمريم…

اما دوست خوبم امروز ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ کس رﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ!!

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




 

ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﺴﻞ دهه 40، 50، 60، ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪﺍﺱ؟؟


ﻣﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪﻫﺎﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎ ﺣﻴﺎﻁ ﻭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻭ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﺮﺩیم…ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻥ ﺗﻮﻯ ﭘﺸﻪ ﺑﻨﺪ و ﺁﺏ ﺗﻨﻰ ﺗﻮﻯ ﺣﻮﺽ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ… ﻛﻴﻚ ﺗﻮﻟﺪﺍﻣﻮﻥ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ… ﻫﺮ ﻛﻰ ﻛﺎﺩﻭ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﺍﺯ ﺻﻤﻴﻢ ﻗﻠﺒﺶ ﺑﻮﺩ و ﻛﺴﻰ ﻭﺍﺳﻪ ﻛﺎﺩﻭ ﺩﺍﺩﻥ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻗﻴﻤﺖ ﮔﺬﺍﺭﻯ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩ… ﺣﺘﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻮﻩی ﺧﺎﻟﻪ ﻋﻤﻪی ﺑﺎﺑﺎﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ می دﻳﺪﻳﻢ. ﻧﻪ مثل ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭا ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻫﻤﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻦ… ﻋﻴﺪ ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ… ﻋﻴﺪﻯ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻴﻢ… ﻛﻢ ﻳﺎ ﺯﻳﺎﺩ، ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﺎﻓﻰ ﺑﻮﺩ…ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻬﺎﻯ ﻓﺎﻣﻴﻠﻰ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ… ﺣﺎﻻ ﻫﺮﻛﻰ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻣﻴﺮﻩ، ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﻔﻬﻤﻪ! ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻋﺎﻟﯽ… ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺑﺎﺣﺎﻝ… همه مون ﻋﯿﻦ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ… ﻋﯿﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﺳﺮﻭﺩ! ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﺷﮑﻞ ﻫﻢ… ﺧﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﻋﯿﻦ ﻫﻢ… ﻋﻤﻪ.. ﺧﺎﻟﻪ.. ﺩﺍﯾﯽ.. ﻋﻤﻮ… ﻣﺎﻣﺎﻥﺑﺰﺭﮔﺎ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮔﺎ ﮐﻪ ﺟﺰﺀ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ… ﺍﮔﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﻢ، ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ… ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺟﻤﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ… ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪﺍﯾﻢ؟!!!

ﻧﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﯽ… ﻧﻪ ﺗﺒﻠﺘﯽ… ﻧﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﯽ… ﻧﻪ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ… ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ… ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ… ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺑﺪﯾﺶ… ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﺍس ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ﺑﻮﺩ! ﺗﻠﻔﻦ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻭﻧﻮﻗﺘﺎ؛ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﻢ ﻧﯿﺴﺘﻦ… ﺑﻌﺪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺍﻭﻧﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ…! ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻣﺎ…! ﮐﻠﯽ ﺫﻭﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ:

ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﻩ… ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﯿﻦ… ﻣﺎ ﻋﯿﻦ ﻋﺴﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ… ﺑﭽﮕﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ… ﺣﺎﺍﺍﺍﺍﺍﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ…

ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻝ ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺩﻫﻪ ۴۰، ۵۰، ۶٠ که همشون امروز مامان بابا شدن یا قراره مامان بابا بشن!

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




آتش به اختیار…

بر اساس آیات سوره توبه، بعد فرمان جهاد، با ۲ گروه مواجهيم؛
1 مؤمنين خالص که آتش به اختیار میدوند وسط میدان
2 انسانهای مردّد که دنبال دستور و اذن مورد به مورد ميگردند…

ℹ️ توضيح:
بر اساس درسی که از سیر آیات سوره توبه گرفته میشود، پس از اینکه دستور کلی جهاد می آید، انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ … کسانی که ایمان به خدا و روز جزا دارند، برای جهاد کردن اجازه نميگيرند. لاَ يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ… (آیه ۴۴ سوره توبه)
گفته اند برو جنگ، طرف میآید میگوید اجازه میدهید من هم بروم جنگ! خب فرمان داده اند، سؤال ندارد. میگوید نه، من باید از خود آقا بشنوم که الآن این کارها را بکنم یا نه.
اصلاً عرضه کردن اینهمه مصادیق به رهبری غلط است، اینهمه دستور جهاد (سازندگی، فرهنگی، علمی، اقتصادي …)، دیگر برای چه میروی؟ میخواهی خودت را نشان بدهی؟ شک داري؟
آنهایی که در دلشان تردید هست، آنها میآیند اجازه بگیرند. إِنَّما يَسْتَأْذِنُکَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ في رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ (آیه ۴۵ سوره توبه)
امام رضا (ع) هم اینگونه آیه را تبیین میکنند:
عادت مومنين نیست که برای جهاد کردن بیایند پیش امام و اجازه بگیرند، آنها آتش به اختیار جهاد میکنند. و همانا خالصان، ميپرند وسط کار (یتبادرون فيه) و متوقف اذن نمي مانند.

#حجت_الاسلام_قاسمیان

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: سایر مطالب  لینک ثابت




چرا خداوند دست به آفرینش زده و این همه موجود و از جمله انسان را آفریده است؟

اگر دانشمند خوش بیانی سخن گفت، نباید پرسید چرا سخن گفتی؟! زیرا علم و بیان او اقتضا می‌کند که یافته‌های علمی خود را ارائه دهد. امّا اگر این دانشمند با آن همه کمالات ساکت شد و یافته‌های خود را کتمان کرد، زیر سؤال می‌رود که چرا نگفتی؟
خداوندِ قادر حکیم مهربان که می‌تواند از خاک، گندم و از گندم، نطفه و از نطفه انسانِ کاملی را بیافریند، اگر نمی‌آفرید جای سؤال بود که چرا قدرت خود را به کار نگرفتی و چیزی نیافریدی؟

#تمثیلات

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: تمثیلات دینی  لینک ثابت




کاش جای آن کارگر ساده بودم!
پروازهای وضعیت اضطراری تمام شده بود. به همراه شهید بابایی جهت استراحتی کوتاه در زیر سایه هواپیما روی زمین نشسته بودیم. عباس که از پروازهای پی در پی خستگی در چهره اش آشکار بود رو به من کرد و در حالی که به کارگری که در محل استقرار هواپیماهای آماده مشغول نظافت بود اشاره کرد گفت:آقارضا! آن کارگر را می بینی از خدا می خواستم که به جای آن کارگر بودم وآنجا را جاروب می کردم. من از این گفته ی او کمی دلگیر شدم وگفتم: چرا چنین آرزویی می کنی؟ شما که الان فرماندهی پایگاه را به عهده دارین واین مسئولیت سنگینی است. در ثانی شما شایستگی ارتقا به پست های بالاتر در نیروی هوایی را نیز دارید. شهید بابایی در حالیکه چهره از من برگرفته بود و با نگاه نافذش به آسمان می نگریست گفت: نه اینکه از شغلم ناراحتم ولی اگر کارگر ساده بودم مسئولیتم در نزد خداوند کمتر بود. حالا که فرمانده پایگاه هستم هرکجا حادثه ای رخ دهد فکر می کنم شاید کوتاهی من باعث به وجود آمدن آن بوده است. به همین خاطر است که آرزو می کنم کاش جای آن کارگر ساده بودم.
[ پرواز تا بی نهایت ، خاطراتی از شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی به نقل از سرگرد رضا نیکخواهی، تهران نشر آجا ، 1374 ، ص 76 ]

#زندگی_به_سبک_شهدا

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: جبهه و شهدا و جانبازان  لینک ثابت




جوان خداترس و آیات عذاب الهی
امام صادق‌(ع)، فرمود: روزی سلمان در بازار آهنگران عبور می‌كرد، دید جوانی فریاد می‌كشد و جمعیت بسیاری دور او را گرفته‌اند و آن جوان به روی زمین افتاده و بی‌هوش شده است. مردم تا سلمان را دیدند نزد او آمدند و گفتند: گویا به این جوان، بی‌هوشی یا دیوانگی روی آورده است. به بالین او بیایید و از خدا بخواهید، تا وی نجات یابد.
وقتی جوان، احساس كرد كه سلمان در كنارش است، آرامش یافت و چشم خود را گشود و عرض كرد: من نه دیوانه‌ام و نه حالت بی‌هوشی به من رخ داده است، بلكه در این بازار عبور می‌كردم، وقتی دیدم آهنها را روی سندانها گذاشته و می‌كوبند، به یاد این آیه قرآن افتادم.
…‌ فَالَّذِینَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نارٍ یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ * یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ * وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِیدٍ؛[1] برای كافران، لباسهایی از آتش بریده شود و آب سوزان بر سرهای آنها ریخته گردد، كه شدت گرمی آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و برای آنها گرزهایی از آتش قرار داده شود.
یاد این آیه مرا به این وضع درآورده است. محبت آن جوان با ایمان، در قلب سلمان راه یافت. او را به دوستی خود انتخاب كرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت، تا وقتی كه به وی خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است. سلمان به بالین او آمد و گفت: ای فرشته مرگ (عزراییل) با برادر من مهربانی كن. صدایی شنیده شد كه گفت: ای سلمان، من نسبت به هر شخص با ایمان، رفیق و مهربانم[2].
__________________
[1] . سوره حج، آیه 20ـ 23.
[2] . امالی شیخ مفید، ترجمه حسین استاد ولی، ص 149ـ 150.

#حکایت_اخلاقی

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: سایر مطالب  لینک ثابت




کمک فداکارانه ملاعباس تربتی به مردم زلزله‌زده

 آیه:
خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:
تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى مائده/2
در هر كار خير و تقوا يكديگر را يارى دهيد

 حکایت؛ هنگامی که خبر ویرانی چند روستا در جنوب تربت را ‏دادند، حاج آخوند پیاده به راه افتاد، هنگام برخورد با چند تن از تجار و کسبه به آن‌ها می‏گوید: هر چه سریع تر هر آنچه از چلوار و متقال و کرباس، دارید همراه با سدر و کافور برای مردگان بفرستید و خوراک و پوشاک را برای زنده ‏ها تهیه کنید و پیغام می‏دهد هراندازه ممکن است، مردان با بیل و کلنگ، خودشان را برسانند و نان سفره خود را بردارند و همراهش کاه و جو برای مرکبهای خود بیاورند تا از خانه‌های اشخاص متوفی چیزی برندارند و از کاه و یونجه‌هایی که آنجاست و هنوز معلوم نیست مال کیست، به حیوان‌های خود ندهند.
مرحوم ملا عباس تربتی سه شبانه روز در آنجا ‌ماند و مردم از شهر و روستاها، بی‌مضایقه برای کمک آمدند؛ ولی چون هوا بو گرفته و منظره هول انگيز بود، طاقت نمی‌آوردند که بیش از یک روز کار کنند و بعد از یک روز رفته، عده دیگری می‌آمدند ، در حالی که حاج آخوند همچنان مشغول بود.
ایشان در بیرون آوردن اجساد از زیر آوار، کندن قبر، بریدن کفن و شستن اموات مردم را تقسیم می کردند و به هر گروه احکام و وظایف شرعی و آداب کار خود را توضیح می‏دادند.
ایشان به همه رسیدگی می‏کرد و بر همه جنازه ها شخصاً نماز می‏خواند و پس از دفن جنازه ها، بازماندگان را جمع کرده ، دلداری می‏داد و نصیحت می‌کرد که سر تقسیم میراث منازعه نکنند و احکام میراث را برایشان تبیین می کرد.

غالباً مصیبت دیدگان همین‌که می‌دیدند حاج آخوند بر جنازه ی متوفای آن‌ها نماز می خواند و در مراسم حاضر بود، نیمی از غمشان تخفیف می‌یافت.
به این ترتیب در سه شبانه روز، یک هزار و بیست جنازه از مرد و زن و کودک، با آداب شرعی و رعایت همه احتیاط‌ها، به خاک سپرده شدند و به احوال بازماندگان نیز رسیدگی گرديد.1

1. با اقتباس و ویراست از کتاب فضیلت‌های فراموش‌شده
#کلام_وحی #تقوا #کمک #ایثار

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: داستان های علما  لینک ثابت
 
   
 
فراخوان چی شد طلبه شدم