✿نـــگـــــــین عــــــــــرش✿
 
 




نگین عرش
وبلاگ به نام فاطمه زهرا(س)(نگین عرش) ساخته شده✿ هستيِ هستي به بود فاطمه ست✿ مهر محراب سجود فاطمه ست✿ قصـه راكوته كنم كاندر ازل✿ عـلت خلقت وجود فاطمه ست✿


Random photo
صدف حجاب


آخرین مطالب


موضوعات


پربازدیدترین مطالب
پربازدیدترین مطالب


تدبر در قرآن
آیه قرآن





ذکر ایام هفته

مهدویت امام زمان (عج)


سخن بزرگان


کرامات معصومین(ع)
آیه قرآن


جستجو


تعبیر خواب رویا



قال انبیاء

وضعیت یاهو مذهبی



آخرین نظرات





 



شاید این روزها بعضی از دوستان این خبر را از مناطق غرب (کرمانشاه) شنیده باشید مبنی بر شفا دادن بیماریهای لاعلاج- مثل کور مادر زاد، نازایی، سرطان و انواع فلج مادر زادی و بطور کل انواع بیماری ها - توسط یک زن به نام عصمت امینی از فرقه اهل حق در روستای گاسوری در کرند از مناطق استان کرمانشاه که باعث شده مردم از اقصا نقاط ایران روانه این روستا شده به صورتی که بیش از 700 نفر در آنجا اطراق کرده و منتظر نوبت هستند برای شفا یافت؟

و بعضی نوبت ماهای آینده به آنها داده شده برای شفا یافتن، وطبق خبرهایی که دوستان از اون منطقه دادن و رفتن و دیدن بعضی حدود دو هفته اونجا اطراق کردن تا نوبتشان برسد و هزاران نفر در نزدیک خانه این زن و در طراف این روستا چادر زدن.

بنا به نظر مردم ان روستا که همه آنها از فرقه اهل حق هستند خانم عصمت امینی روزانه بیش از 20 بیمار لاعلاج را شفا می دهد و بعضی داستان را اینطور نقل می کنند:

«طبق شواهد زنی در کرند انواع بیماری های غیر قابل درمان از جمله؛ نازایی’سرطان و انواع فلج مادر زادی و یا سکته که موجب از کار افتادگی قسمتی از بدن شده باشد و بطور کل انواع بیماری ها رو شفا میده. 
حتما از خودت می پرسین که آیا این مطلب صحت دارد یا نه؟ بله این موضوع کاملا صحت داره و در حال حاضر 700 نفر در صف ملاقات با این زن بوده و صدها نفر دیگر نیز شفا داده است .
 داستان خانوم عصمت امینی از این قرار است که نزدیک ۲ماه پیش تعداد چند خانواده از شهرستان تبریز به زیارت  سلطان اسحاق (موسس مسلک یارسان که در ایران آن را با نام اهل حق میشناسند است)تشریف فرما می شوند که با تنبور و ذکر نام امامان به کلام حقانی می پردازند ، و همراه خود خانم بیماری که فلج بوده پاهایش را در وسط جمع تنبور نوازان قرار می‌دهند تا با دعا و به امید حق شفا یابد در بین مراسم نیز خانمی دیگر همان خانوم (عصمت امینی) اهل کرمانشاه در ده کیلومتری کرند غرب روستای گاوسور که از داشتن فرزند محروم بود سرخوشانه وارد مجلس ذکر میشود و در کنار خانم تبریزی بر زمین می‌نشیند ؛   هردو زن از شدت گریه و ناله و دعا بیهوش می‌شوند در عالم بیهوشی سلطان اسحاق و امام حسین بالای سر ایشان آمده و یک سهم باطنی یا به زبان کوردی ( یک بَش ) به زن تبریزی می‌دهند که این زن این سهم را به زن کورد اهل گاوسور میدهد و بعداز چندساعتی که به هوش می آیند زن تبریزی به حق سلطان اسحاق از زمین به پاخواسته و شفا پیدا میکند.
زن گاسوری بعد از آن ماجرا می تواند بیماران فلج سرطانی نازایی ام اس و ….. را شفا دهد.؛به گفته شاهدان بعد از اینکه این زن  بهوش اماده لهجه فارسی گرفته که به گفته بعضی لهجه مادر  سلطان اسحاق بوده.»(به نقل از وبلاگ درهم بر هم و تعدادی از مردم این روستا)

 

متاسفانه مردم ایران و خصوصا مناطق غرب کشور با شنیدن این خبر روانه خانه این زن شده اند و انتظار معجزه از ایشان را دارند

و این مسئله این روزها سروصدای زیادی در این مناطق کرده و ورد زبان همه شده است.

مگر نه این است که معجزه خاص پیامبران و امامان معصوم (ع) است حال چطور ممکن است یک زن عادی که جز فرقه اهل حق هست و حجاب درست و حسابی نداشته و در ملأعام با یک دست کشیدن به سر محرم ونامحرم، مرد و زن روزانه بیش از 20 نفر لاعلاج را شفا دهد؟؟؟؟

حال از دوستان عزیز انتظار دارم نظرات خود را بصورت علمی در تأیید یا رد این مسئله و همچین مسئله ای بیان نمایند که آیا همچین چیزی بر اساس آموزه های دینی ما می تواند اتفاق بیفتد.

قابل ذکر است که متاسفانه تعداد خیلی زیادی از مردم در استانهای مختلف کشور به کار این زن اعتقاد پیدا کرده و دیگر فکر نمیکنند که آیا این کار صحت دارد یا نه ، خرافه و شیادی است یا واقعیت و….

 

از این جهت بنده این پست را میذارم که حدود یکی دوماه هست که نقل زبان مردم شده و اعتقادات خیلی از مردم را تحت شعاع قرار داده است.و فیلمها و پیامهای مختلفی را در  شبکه های اجتماعی و فضای مجازی مبنی بر شفای بیماران لاعلاج توسط این زن پخش میکنند؟

منتظر نظر شما دوستان عزیز هستیم…

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




 

یادش بخیر… لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و نخواهد داشت
یادش بخیر… در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه! همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می افته..

یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی؟!! افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود. من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه!

وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم.

تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن!

یادتون میاد اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم!!!

يادش به خير… چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم.

یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩرو میگرفتیم تا ﮔﻢ ﻧﺸﯿﻢ.
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون؟ یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون! کلی هم کیف میکردیم!

اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت.. نی نی پرارین وقتی که صدای هواپیما رو میشندیم می پریدیم تو حیات، براش دست تکون میدادیم!! می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم! وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4…
وقتی نقاشی میکردیم خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدیم!

یادت میاد؟؟؟ در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه! اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی و دهنتو با دستت پاک میکردی!

قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو میشمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود! اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو میشمريم…

اما دوست خوبم امروز ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ کس رﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ!!

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




 

ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﺴﻞ دهه 40، 50، 60، ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪﺍﺱ؟؟


ﻣﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪﻫﺎﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎ ﺣﻴﺎﻁ ﻭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻭ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﺮﺩیم…ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻥ ﺗﻮﻯ ﭘﺸﻪ ﺑﻨﺪ و ﺁﺏ ﺗﻨﻰ ﺗﻮﻯ ﺣﻮﺽ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ… ﻛﻴﻚ ﺗﻮﻟﺪﺍﻣﻮﻥ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ… ﻫﺮ ﻛﻰ ﻛﺎﺩﻭ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﺍﺯ ﺻﻤﻴﻢ ﻗﻠﺒﺶ ﺑﻮﺩ و ﻛﺴﻰ ﻭﺍﺳﻪ ﻛﺎﺩﻭ ﺩﺍﺩﻥ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻗﻴﻤﺖ ﮔﺬﺍﺭﻯ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩ… ﺣﺘﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻮﻩی ﺧﺎﻟﻪ ﻋﻤﻪی ﺑﺎﺑﺎﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ می دﻳﺪﻳﻢ. ﻧﻪ مثل ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭا ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻫﻤﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻦ… ﻋﻴﺪ ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ… ﻋﻴﺪﻯ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻴﻢ… ﻛﻢ ﻳﺎ ﺯﻳﺎﺩ، ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﺎﻓﻰ ﺑﻮﺩ…ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻬﺎﻯ ﻓﺎﻣﻴﻠﻰ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ… ﺣﺎﻻ ﻫﺮﻛﻰ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻣﻴﺮﻩ، ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﻔﻬﻤﻪ! ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻋﺎﻟﯽ… ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺑﺎﺣﺎﻝ… همه مون ﻋﯿﻦ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ… ﻋﯿﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﺳﺮﻭﺩ! ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﺷﮑﻞ ﻫﻢ… ﺧﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﻋﯿﻦ ﻫﻢ… ﻋﻤﻪ.. ﺧﺎﻟﻪ.. ﺩﺍﯾﯽ.. ﻋﻤﻮ… ﻣﺎﻣﺎﻥﺑﺰﺭﮔﺎ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮔﺎ ﮐﻪ ﺟﺰﺀ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ… ﺍﮔﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﻢ، ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ… ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺟﻤﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ… ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪﺍﯾﻢ؟!!!

ﻧﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﯽ… ﻧﻪ ﺗﺒﻠﺘﯽ… ﻧﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﯽ… ﻧﻪ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ… ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ… ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ… ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺑﺪﯾﺶ… ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﺍس ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ﺑﻮﺩ! ﺗﻠﻔﻦ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻭﻧﻮﻗﺘﺎ؛ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﻢ ﻧﯿﺴﺘﻦ… ﺑﻌﺪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺍﻭﻧﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ…! ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻣﺎ…! ﮐﻠﯽ ﺫﻭﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ:

ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﻩ… ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﯿﻦ… ﻣﺎ ﻋﯿﻦ ﻋﺴﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ… ﺑﭽﮕﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ… ﺣﺎﺍﺍﺍﺍﺍﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ…

ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻝ ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺩﻫﻪ ۴۰، ۵۰، ۶٠ که همشون امروز مامان بابا شدن یا قراره مامان بابا بشن!

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت





یحیی بن اكثم می‌گوید: مأمون پیش از آنكه زمام خلافت را به دست بگیرد انجمن مناظره و مباحثه داشت. روزی یك یهودی زیباروی، خوش بو و نیكو جامه وارد مجلس مناظره شد و شروع به سخن كردو به شیوایی سخن گفت. چون مجلس پایان یافت و جمعیت فروكش كرد مأمون او را طلبید و گفت: اسلام را اختیار كن و مسلمان شو تا درباره تو چنین و چنان كنم.او گفت: دین من، دین پدران من است، بر من تحمیل مكن كه آن را رها كنم.
این ماجرا گذشت تا سال بعد كه مسلمان شده بود. پس شروع به سخن كرد و به صورت نیكو در فقه سخن گفت. پس از پایان مجلس، مأمون او را خواست و به او گفت: مگر تو همان رفیق ما نیستی كه یك سال پیش آمدی و اسلام را بر تو عرضه كردیم و نپذیرفتی؟ گفت: آری لیكن من مردی خوش خط می‌باشم، چون از اینجا رفتم سه نسخه را از تورات برداشتم و در مطالب آن كم و زیاد كردم. سپس به بازار بردم و در معرض فروش گذاشتم و از من خریداری شد. پس سه نسخه انجیل نوشتم و هنگام نوشتن از آن كم كردم و از پیش خود نیز افزودم. آن گاه آن سه نسخه انجیل هم از من خریداری شد. سپس به سوی قرآن آمدم و سه نسخه از قرآن نوشتم و از آن كاستم و بر آن افزودم. آنگاه آن را نزد فروشندگان كتاب عرضه داشتیم ولی آنان هر یك از قرآنها را كه باز می‌كردند تا در آن نظر اندازند، همان جاهای كم و زیاد شده نمایان می‌شد و آنان آن قرآن‌های ساختگی را به سوی من پرتاب كردند. من از این رخداد یقین كردم كه قرآن كتابی محفوظ است و در معرض دستبرد نیست و از همین رو اسلام آوردم.
او می‌گوید: من در سفر حج سفیان بن عیینه را دیدم و داستان فوق را برای او نقل كردم. او گفت: مصداق این مطلب در قرآن كریم است! گفتم: كجای قرآن؟ گفت: آنجا كه درباره تورات و انجیل می‌فرماید:
«بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَیْهِ شُهَداءَ»[1]
كه به تصریح این آیه، حفظ كتب آسمانی پیش به عهده خود یهود و نصارا گذاشته شد و در نتیجه ضایع گردید و لیكن درباره قرآن می‌فرماید:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».
«همانا ما قرآن را نازل كردیم و حافظ او هستیم.»
كه بر طبق معنای آیه، حفاظت قرآن را خداوند خود عهده‌دار گردیده و از این رو مصون و محفوظ مانده است.[2]
__________________
[1] . مائده، 44؛ و نیز خداشناسان و عالمانی كه مأمور نگهبانی احكام كتاب خدا هستند بر صدق آن گواهی دادند.
[2] . تاریخ خلفاء العباسیه در احوال مأمون عباسی به نقل از: حاشیه وقایع الایام در قسمت ماه مبارك رمضان، ص 286.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




تقاضاى فرزند به جاى قيمت روغن

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم حكايت فرمايد:
امام حسن مجتبى عليه السلام از مدينه با پاى پياده ، عازم مكّه معظّمه گرديد؛ و چون با پاى برهنه راه را مى پيمود، پاهايش آسيب ديده و متورّم شد، به طورى كه در مسير راه به سختى قدم برمى داشت ، به حضرت پيشنهاد داده شد كه چنانچه سوار شوى ناراحتى پاهايت برطرف خواهد شد.
حضرت فرمود: خير، من قصد كرده ام كه پياده بروم ؛ و سپس افزود: همين كه به اوّلين منزل برسيم ، مردى سياه پوست وارد خواهد شد و او روغنى همراه خود دارد كه براى ورم و ناراحتى پا مفيد و درمان كننده است ؛ پس هنگام دريافت روغن هر قيمتى را كه گفت قبول كنيد.
بعضى از همراهان حضرت گفتند: ياابن رسول اللّه ! در اين نزديكى منزلى نيست كه كسى بيايد و روغن بفروشد؟!
امام عليه السلام فرمود: چرا، منزل نزديك است و روغن فروش نيز خواهد آمد.
و چون مقدار مسافتى كوتاه به راه خود ادامه دادند، به منزلى رسيدند؛ حضرت فرمود: در همين منزل استراحت مى كنيم .
در همين بين ، مردى سياه پوست وارد آن منزل شد، همراهان حضرت از او تقاضاى روغن براى ناراحتى پا كردند؟
آن مرد گفت : روغن براى چه كسى مى خواهيد؟
پاسخ دادند: براى امام حسن مجتبى فرزند اميرالمؤ منين علىّعليهماالسلام مى خواهيم .
مرد سياه پوست گفت : من بايد خدمت آن حضرت شرفياب شوم و خودم روغن را تحويل ايشان دهم .
روغن فروش بر حضرت وارد شد، سلام كرد و عرضه داشت : ياابن رسول اللّه ! من غلام شما هستم ، اين روغن در اختيار شما باشد و من در ازاى آن چيزى نمى خواهم ، جز آن كه تقاضامندم از خداوند متعال بخواهيد تا فرزندى پسر، دوستدار شما اهل بيت رسالت ؛ و نيكوكار به من عطا گرداند؟
امام مجتبى عليه السلام روغن را گرفت و به او فرمود: به خانه ات بازگرد؛ مطمئن باش كه خداوند فرزند پسرى به تو عطا خواهد نمود؛ و سپس پاهاى مبارك خود را با آن روغن ماساژ داد و ناراحتى ورم آن كاملاً خوب و برطرف گرديد.
امّا مرد سياه پوست ؛ چون به منزل آمد، ديد همسرش نوزادى پسر، صحيح و سالم وضع حمل كرده است ، پس بسيار خوشحال شد و به سمت امام حسن مجتبى عليه السلام بازگشت ؛ و چون به آن حضرت ملحق شد تشكّر و قدردانى كرد.(1)

1-مدينة المعاجز: ج 3، ص 246، ح 868، بحار الا نوار: ج 4، ص 324، ح 3، به نقل از خرايج و جرايح مرحوم راوندی


#محضر_اهل_بیت

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




امام علی (ع): عقیل چه درخواست کرد؟

در صواعق محرقه مى نويسد: روزى عقيل از على (عليه السلام) درخواست كمك مالى كرد و گفت من تنگدستم مرا چيزى بده . حضرت فرمود: صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم سهميه تو را خواهم داد. عقيل اصرار ورزيد. على (عليه السلام) به مردى گفت: دست عقيل را بگير و بر در ميان بازار، بگو قفل دكانى را بشكند و آنچه در ميان دكانست بردارد. عقيل در جواب گفت مى خواهى مرا به عنوان دزدى بگيرند. على (عليه السلام فرمود پس تو مى خواهى مرا سارق قرار دهى كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم؟! عقيل گفت پيش معاويه مى روم . فرمود تو دانى و معاويه . پيش معاويه رفت و از او تقاضاى كمك كرد. معاويه او را صدهزار درهم داد و گفت بالاى منبر برو و بگو على با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم . عقيل بر سر منبر رفت پس از سپاس و حمد خدا گفت مردم من از على دينش را طلب كردم على مرا كه برادرش ‍ بودم رها كرد و دينش را گرفت ولى از معاويه درخواست نمودم مرا بر دينش مقدم داشت . صاحب روضات الجنات مى گويد در روايت ديگرى است كه معاويه گفت بر منبر رو و على را لعن كن . عقيل بالا رفت و گفت مردم معاويه مرا گفته كه على را لعنت كنم پس شما معاويه را لعنت كنيد.(1)

(1)روضات الجنات،ص90.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




  امام حسين عليه السلام میفرمایند:

 در بيان آنچه هنگام ظهور امام زمان عليه السلام رخ مى دهد : بركت از آسمان به سوى زمين فرو مى ريزد، تا آن‏جا كه درخت از ميوه فراوانى كه خداوند در آن مى افزايد، مى شكند. (مردم) ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان مى خورند و اين معناى سخن خداوند است كه: (و اگر مردمِ آبادى ها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند، بركت هايى از آسمان و زمين به روى آنان می گشوديم، ليكن تكذيب كردند)

الخرائج و الجرائح ج2 ،ص849

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت




 

۱. با گذشته خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.

۲. آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی‌ ندارد.

۳. گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است؛ به زمان کمی‌ فرصت دهید.

۴. کسی‌ دلیل و مسئول خوشبختی‌ شما نیست؛ خودتان مسئولید.

۵. زندگی‌ خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی‌ آنها برای چه و چگونه است.

۶. زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی‌ چیز‌ها را ندانیم.

۷. لبخند بزنید؛ شما مسول حل تمام مشکلات دنیا نیستید

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی-اجتماعی- مذهبی  لینک ثابت
 
   
 
فراخوان چی شد طلبه شدم